تبليغاتX
الف ب پ...
الف ب پ...
ببخشید که دیر به دیر میام آخه سال اولمه و درگیر چگونگی آموزش دادن

دیروز حدود ۴۰ تا کارت درست کردم و کلمات جدید و کلماتی که تو کتاب بود رو روش نوشتم بعد همش رو پخش کردم رو میز و جملاتی رو گفتم تا هر گروه پیدا کنن هر نفر هر کلمه ای دستش بود رو میخوند و برای بقیه صدا میکشید بعد همه با دستشون اون کلمه رو تو فضا مینوشتن به امید روزی که این دانش آموزا یاد بگیرن بنویسن و بخون

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط نجمه |
دیروز واقعا روز خسته کننده ای بود بعد از اون همه درس دادن و توضیح و بازی هنوز نمیدونستن آ چیه کلافه شده بودم ولی در عوض امروز خیلی خوش گذشت زنگ آخر که بچه ها ورزش داشتن رفتیم تو حیاط بعد از نرمش برای بازی بچه ها رو ۴ گروه کردم یک مربع بزرگ رو در نظر گرفتم که در هر گوشش ۱ مربع کوچیک بود تو هر گوشه یکی از حرفای آاول آغیر از اول بغیر از آخر ب آخر رو نوشتم و بچه ها رو داخل مربع ها گذاشتم وقتی میگفتم آ اول آ اول میومد وسط نقطه وسط مشخص بود تا میگفتم استپ هر کی نرسیده بود به وسط میرفت بیرون بقیه هم همینطور اگه میگفتم آب باید آ و ب با هم میومدن اگه گفتم با باید ب غیر از آخر و آغیر از اول میومدن واسه تثبیت یاد گرفته ها خوب بود و جالب واقعا خوششون اومده بود

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط نجمه |
امروز تدریس حرف ب دارم پازل حرف ب رو درست کردم تا ببرم و بچه ها هرکدوم حرف ب داخلش هست رو انتخاب میکنن و رو تخته میزنن البته به صورت یه مسابقه و بعد شروع به تدریس میکنم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط نجمه |
با ارزش پوزش از دیر اومدنم این هفته دو تا امتحان دارم

نگاره دوازده رو اجرا کردیم خیلی جالب بود سفره هفت سین داشتیم و یه نمایش جالب از طرف بچه ها برای درس آ یه کلاژ خوشکل بردم فردا هم درس ب رو دارم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط نجمه |
امروز بچه ها یاد گرفتن چه جوری وضو بگیرن رفتیم تو حیاط مدرسه و تک تک وضو گرفتیم خیلی خوشحال بودن حالا قراره روز شنبه نماز جماعت داشته باشن دست و پا شکسته یه چیزایی از نماز بلدن داریم کار میکنیم ولی همین قدرشم خدا قبول میکنه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط نجمه |
وای وای که چقد امتحان گرفتن از کلاس اولی ها سخته اولین امتحان بود هنوز نمیدونستن که باید بشینن رو برگه خودشون نگاه کنن یه دفعه نگاه میکردم و  میدیدم یه نفر رفته پیش یکی دیگش میگه کدوم سمت راسته؟ خلاصه که به یه دردسری یادشون دادم باید نگاه رو دست خودشون کنن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط نجمه |
شیفت عصر بودن این دردسرا هم داره

زنگ اول که رفتم کلاس نرگس گفت خانم خیلی خوابم میاد گفتم برو آب بزن صورتت بعد هم سرگرم نگاره بود ولی واقعا خسته بود زنگ دوم هم سپری شد زنگ سوم بعد از اینکه تدریس کردم حین تمرین کردن سرش رو گذاشت رو نیمکت و خوابید دلم نیومد بیدارش کنم گذاشتم تا آخر زنگ بخوابه بع از اینکه بیدار شد گفت خانم چیکارم میکنین که خواب رفتم؟گفتم هیچی ولی دفعه دیگه خونه استراحت کن تا تو کلاس خوابت نیاد  البته اینم بگم اونی که کنار نرگسه و داره ریاضی حل میکنه دختری واقعا فضول و حواس پرته اسمش دنیاست و یه سری مشکلات خانوادگی داره اونم چادر نمازشه تو طاقچه که ظهرا تو مدرسه میره نماز جماعت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط نجمه |

امروز ظهر وقتی رفتم مدرسه دیدم یکی از دانش آموزا گریه میکنه و مامانش رو آورده مدرسه مامانش هم دعوا رو داغ تر میکردو با مدیر حرف میزد ولی خدا رو شکر مدیر ختم به خیرش کرد

زنگ اول بخوانیم داشتیم ببین و بگو و تکلیفای دیگه رو میخواستیم حل کنیم زمان درست طبق طرح درسم پیش رفت و زنگ خوبی بود

زنگ دوم بنویسیم داشتیم باید حرف ط رو بدون دسته مینوشتن ولی واقعا براشون سخت بود یه دفعه دیدم حین نوشتن یکی از دانش آموزا زد زیر گریه گفتم چته دخترم؟گفت بلد نیستم بنویسم گفتم ببین قبلا اصلا نمیتونستی بنویسی ولی حالا مشقای قبلیت رو چقد قشنگ نوشتی پس مطمئن باش بقیش هم میتونی خوشحال شد و نشست و شروع کرد به نوشتن اول دستش رو میگرفتم تا بنویسه تا اینکه راه افتاد

زنگ سوم ریاضی داشتیم باید نوشتن عدد 4 رو یاد میگرفتن

زنگ چهارم ورزش: یه بازی جدید بهشون یاد دادم "یاور- یاسر" 2بار که بازی کردن شروع کردن به دعوا و بزن بزن که این سوخته باید بره بیرون اون یکی میگفت نه منو نگرفته واقعا روز خسته کننده ای بود

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط نجمه |

شب قبل تا ساعت 1:30 بیدار بودم و برای نگاره 8 شعر میگفتم تا بتونم یه جور درس رو براشون مهیج کنم ظهر که به مدرسه رفتم باز هیاهوی بچه ها بود بسم الله گفتم و درس رو شروع کردم به دانش آموزها هم گفتم که هر کاری خواستن کنن اول بسم الله بگگن وخدا رو شکر تاثیر هم داشت زنگ اول به خوبی گذشت ولی از زنگ دوم به بعد 2تا از دانش آموزا واقعا اذیتم کردن آخه وحشتناک خوابشون گرفته بود تا اینکه زنگ چهارم رو زدن اصلا حواسم به زنگا نبود که چه جوری رد میشن فکر میکردم یه زنگ دیگه داریم وقتی اومدم تو دفتر تا چای بخورم و آماده زنگ آخر بشم دیدم همه معلما دارن میرن اون وقت بود که تازه متوجه شدم که زنگ آخره امروز هم شیفت عصرم و باز هم بچه ها کسلن ولی نهایت سعیم رو میکنم تا از کسالت در بیان

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط نجمه |
 کی فکرش رو میکرد؟؟؟؟

 از معلمی بدم میومود ولی معلم شدم از کلاس اول بدم میومد معلم اول شدم از اون مدرسه بدم میومد سال اولم تو همون مدرسه معلم شدم اینا همش تقدیره و حکمت

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط نجمه |
قالب وبلاگ