دیروز حدود ۴۰ تا کارت درست کردم و کلمات جدید و کلماتی که تو کتاب بود رو روش نوشتم بعد همش رو پخش کردم رو میز و جملاتی رو گفتم تا هر گروه پیدا کنن هر نفر هر کلمه ای دستش بود رو میخوند و برای بقیه صدا میکشید بعد همه با دستشون اون کلمه رو تو فضا مینوشتن به امید روزی که این دانش آموزا یاد بگیرن بنویسن و بخون
نگاره دوازده رو اجرا کردیم خیلی جالب بود سفره هفت سین داشتیم و یه نمایش جالب از طرف بچه ها برای درس آ یه کلاژ خوشکل بردم فردا هم درس ب رو دارم

زنگ اول که رفتم کلاس نرگس گفت خانم خیلی خوابم میاد گفتم برو آب بزن صورتت بعد هم سرگرم نگاره بود ولی واقعا خسته بود زنگ دوم هم سپری شد زنگ سوم بعد از اینکه تدریس کردم حین تمرین کردن سرش رو گذاشت رو نیمکت و خوابید دلم نیومد بیدارش کنم گذاشتم تا آخر زنگ بخوابه بع از اینکه بیدار شد گفت خانم چیکارم میکنین که خواب رفتم؟گفتم هیچی ولی دفعه دیگه خونه استراحت کن تا تو کلاس خوابت نیاد البته اینم بگم اونی که کنار نرگسه و داره ریاضی حل میکنه دختری واقعا فضول و حواس پرته اسمش دنیاست و یه سری مشکلات خانوادگی داره اونم چادر نمازشه تو طاقچه که ظهرا تو مدرسه میره نماز جماعت

امروز ظهر وقتی رفتم مدرسه دیدم یکی از دانش آموزا گریه میکنه و مامانش رو آورده مدرسه مامانش هم دعوا رو داغ تر میکردو با مدیر حرف میزد ولی خدا رو شکر مدیر ختم به خیرش کرد
زنگ اول بخوانیم داشتیم ببین و بگو و تکلیفای دیگه رو میخواستیم حل کنیم زمان درست طبق طرح درسم پیش رفت و زنگ خوبی بود
زنگ دوم بنویسیم داشتیم باید حرف ط رو بدون دسته مینوشتن ولی واقعا براشون سخت بود یه دفعه دیدم حین نوشتن یکی از دانش آموزا زد زیر گریه گفتم چته دخترم؟گفت بلد نیستم بنویسم گفتم ببین قبلا اصلا نمیتونستی بنویسی ولی حالا مشقای قبلیت رو چقد قشنگ نوشتی پس مطمئن باش بقیش هم میتونی خوشحال شد و نشست و شروع کرد به نوشتن اول دستش رو میگرفتم تا بنویسه تا اینکه راه افتاد
زنگ سوم ریاضی داشتیم باید نوشتن عدد 4 رو یاد میگرفتن
زنگ چهارم ورزش: یه بازی جدید بهشون یاد دادم "یاور- یاسر" 2بار که بازی کردن شروع کردن به دعوا و بزن بزن که این سوخته باید بره بیرون اون یکی میگفت نه منو نگرفته واقعا روز خسته کننده ای بود
شب قبل تا ساعت 1:30 بیدار بودم و برای نگاره 8 شعر میگفتم تا بتونم یه جور درس رو براشون مهیج کنم ظهر که به مدرسه رفتم باز هیاهوی بچه ها بود بسم الله گفتم و درس رو شروع کردم به دانش آموزها هم گفتم که هر کاری خواستن کنن اول بسم الله بگگن وخدا رو شکر تاثیر هم داشت زنگ اول به خوبی گذشت ولی از زنگ دوم به بعد 2تا از دانش آموزا واقعا اذیتم کردن آخه وحشتناک خوابشون گرفته بود تا اینکه زنگ چهارم رو زدن اصلا حواسم به زنگا نبود که چه جوری رد میشن فکر میکردم یه زنگ دیگه داریم وقتی اومدم تو دفتر تا چای بخورم و آماده زنگ آخر بشم دیدم همه معلما دارن میرن اون وقت بود که تازه متوجه شدم که زنگ آخره امروز هم شیفت عصرم و باز هم بچه ها کسلن ولی نهایت سعیم رو میکنم تا از کسالت در بیان
از معلمی بدم میومود ولی معلم شدم از کلاس اول بدم میومد معلم اول شدم از اون مدرسه بدم میومد سال اولم تو همون مدرسه معلم شدم اینا همش تقدیره و حکمت
