تبليغاتX
الف ب پ...


الف ب پ...

کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود بادبادک میساختیم و نمی ترسیدیم که باد نباشد...

سلام


دلتنگم از دیدن جاهای خالیتان در کلاس!


دلتنگم از سکوت کلاس!


 اما  منتظرم...


منتظرم به زودی با افتخار و غرور  بگویم این فرهیختگان شکوفه های من بوده اند 


شکوفه های نازم! 


 مراقب خودتان باشید و مرا هم دعا کنید 


از خداوند ممنونم که می توانم چنین لحظه های ناب و دو ست داشتنی را با فرشتگانم تجربه کنم


و شما  چه می دانید چه حس لذت بخشی است با سواد شدن این فرشته ها.


                                         دوستدار شما

                                                        آموزگار کلاس اولتان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 15:37 توسط معلم احساس|

با عرض سلام خدمت تمام همکاران بزرگوار

ببخشید که این مدت نیومدم سرم واقعا شلوغه

انشاالله در اولین فرصت به روز میشم

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 19:19 توسط معلم احساس|

بچه ها از اینکه همیشه بخوان یه جور املا بنویسن خسته میشن بخاطر همکین طرح های مختلفی رو برای املاشون استفاده میکنم

امروز سیم های مسی رو ریز ریز کردم و به کلاس بردم و به هر گروه یه مقدار سیم دادم و ازشون خواستم هر نفر یه کلمه بگه و بقیه با سیم اون رو درست کنن چون سیم ها انعطاف پذیر بودن به راحتی اونا رو کج میکردن و کنار هم میذاشتن و از همین جا میشد رو خطشون هم تاکید کرد که اگه مثلا با رو با هم بنویسی خطت زیباتر میشه تا اینکه بخوای اول ب رو درست کنی و بعد ا رو بهش بچسبونی 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 18:21 توسط معلم احساس|

برای املا گرفتن از بچه ها حروفی که تا حالا خونده بودن رو روی کاغذ تایپ کردم و بهشون به صورت کارتای جداگونه دادم و بعد ازشون خواستم هر کلمه ای که من میگم حروفش رو کنار هم بذارن و کلمه رو درست کنن اینجوری از یک طرف بچه ها باید میگشتن و حروف مورد نظر رو پیدا می کردن از طرف دیگه صداکشی می کردن تا ترتیب حروف رو بدونن و از طرف دیگه اونها رو کنار هم می چیدن و کلمه مورد نظر درست می شد واسشون جالب بود این نوع املا نوشتن.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390 ساعت 12:4 توسط معلم احساس|

امروز برای تدریس حرف ش مقداری ماسه به کلاس بردم و یه سفره بزرگ کف کلاس پهن کردم همه بچه ها تعجب کرده بودن خانم شن برای چیه؟ میخوایم چیکار کنیم؟بعد از اینکه درس رو به بچه ها دادم یکی یه برگه که حرف ش رو از داخلش در آوررده بودم با یه مقوای رنگی بهشون دادم و گفتم داخل اون قسمت خالی رو چسب بریزن وم بعد با شن پرش کنن

خیلی جالب بود براشون بعد از اینکه تموم شدن املا روی شن بهشون گفتم کلمات رو روی شن مینوشتن و خیلی روز خوبی بود ولی متاسفانه گوشیم رو نبرده بودم که عکس بگیرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 20:31 توسط معلم احساس|

برای بهتر شدن روخوانی بچه ها کتاب قصه هایی که توی کلاسشون هست رو میاریم هر روز یک کتاب کلمه هایی که اونا بلد نیستن رو من میخونم و هر وقت به کلمه ای رسیدم که اونا بلدن بخونن رو اونا میخونن.

بهشون قول دادم روز یکشنبه با کمک هم کتاب قصه درست کنیم توی کلاس با خط خودشون و با سلیقه خودشون

آماده شد عکساشو میزارم تو وبلاگم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 16:27 توسط معلم احساس|

امروز برای آموزش این حرف از دانش آموزا خواستم هرکدوم یه لیوان آرد و یه بشقاب بیارن سر کلاس

اولی که وارد کلاس شدم با یه تشت و یه پارچ آب رفتم داخل بچه ها همه آرداشون جلشون بود و هرکی

می پرسید آرد رو میخوایم چیکار کنیم.اول تو گوش یکی از بچه ها گفتم بیاد مراحل تولید نان رو نمایش بده از

وقتی گندم میکاره تا وقتی نون میشه (پانتومیم)

بعد از بچه ها خواستم حدس بزنن دوستشون چیکار کرد و اونا هم حدس زدن بعد در مورد نان و فوایدش و

اینکه خرابش نکنن و رعایت نوبت تو صف و... صحبت کردم و بعد از بچه ها پرسیدم کسی بلده خمیر درست کنه

و نون درست کنه و چندتاشون که بلد بودن توضیح دادن و بچه ها شروع کردن خمیر درست کردن اونایی که

بشقاب آورده بودن تو بشقاباشون و هرکی نیاورده بود تو تشت

بعد با خمیرا حرف ن و نان و مامان و سامان و... رو رو پلاستیک نوشتن

خلاصه خیلی خوش گذشت. البته عکس نگرفتم فقط وسطای کلاسم خانم مدیر و پرورشی و معاون پرورشی

اداره و بازرسی اداره و خانم بهداشت یه دفعه در زدن و اومدن تو کلاس و عکس گرفتن اگه باشه حتما میذارم

تو وبم

اونا هم کلی خوششون اومد و روز خیلی خوبی بود الحمدلله

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت 16:32 توسط معلم احساس|

امروز برای اینکه دانش آموزام یک رنگ باشن و دفترای رنگارنگشون رو به رخ بقیه نکشن 27 تا دفتر خریدم و همه رو جلد ساده زرد رنگ گرفتم و یه چشم و دهن هم براش گذاشتم و اسمشو گذاشتم دفتر تلاشو به همشون دادم نمیدونید وقتی بهشون دادم و گفتم از این به بعد این دفتر همراتون باشه چقد خوشحال بودن یکی از بچه ها به بغل دستیش گفت دلم خنک شد دفتر تو هم مثل مال منه و دیگه هیچ دو رنگی و رنگارنگی در کلاس نبود

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 5:23 توسط معلم احساس|

ننه صنوبر مهدور 76 ساله مدتی است که با کشیدن نقاشی های کودکانه ی خود در محله یافت آباد و امام زاده حسن (ع) تهران به امرار معاش می پردازد .







ننه بردستهای هنرمندت عاشقانه بوسه میزنم. که هنوزهم دراین سن وسال منت حاتم طائی نمیبری.

ننه اگه بزرگترهابابی تفاوتی رد می شن.یاپول خود رابه رخت میکشند.

پاک دلان رانظاره کن که بادلشان به دستهای هنرمندت مینگرند وچرخشهای انگشتان رابه خاطرخواهند سپرد که باید نان ازعمل خویش خورد ومنت وصدقه حاتم طائی راهم به هیچ انگاشت.

برگرفته از وبلاگ:

http://iranezibaman.blogfa.com/


نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390 ساعت 16:40 توسط معلم احساس|

روز چهارشنبه برای اینکه تنوع ایجاد بشه واسه بچه ها و همین که خودم بدونم کلمات رو بلدن بنویسن یا از رو دست کناریشون مینویسن اومدم به هرکدوم یه دونه گچ و دوتا دستمال کاغذی دادم و بهشون گفتم هرکلمه ای من میگم با چشم بسته رو نیمکت بنویسین بعد که نوشتین چشماتونو باز کنین من نگاش میکردم هرکی اشتباه داشت میگفتم و هرکی درست نوشته بود میگفتم پاکش کنه

هم تنوعی در املاشون بود هم بازی بود و هم ارزشیابی

خیلی خوش گذشت

بعد از اینکه تموم شدن با یه دستمال خیس همه میزا رو تمیز کردن

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 ساعت 14:57 توسط معلم احساس|


آخرين مطالب
» روز آخر جشن الفبا...
»
» املا با سیم
» املای کارتی
» تدریس حرف شـ ش
» کتاب قصه
» آموزش حرف نـ ن
» یک رنگی بچه های کلاس
» هرکه نان ازعمل خویش خورد منت حاتم طائی هم نبرد.
» املا روی نیمکت

Design By : RoozGozar.com